سکوت

سفر را هجی می کنم

س

ف

ر

سفر

...

دلم می گیرد..

کاش نرود!

کاش اگر باید برود مرا هم جایی میان اثاثش بگذارد و ببرد...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:35  توسط مینا  | 

 

دردهایم را به تن می کنم ،

دلتنگی هایم را در آغوش می گیرم ،

غصه هایم را بر دوش می کشم

و زیر باران می روم...

برهنه و تنها باز خواهم گشت!

 

دردهای برهنه ات را به باران بی انتهای مغرور می سپاری

و دلتنگی دل دیر آشنای تو که شب را سیاه می کند بر سینه ی روز روشن بودن.

این دل ناخرسند در حسرت لبخند دوباره ی چشمانت می سوزد،

خوشتر از سردی و خاموشی.

سری به صخره ی زانوی غم می سپارم و خوشا غم تو ،

که با من بی تو کنار می آید.

برخیز و بیا سپیده را در بار هم ساز کنیم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 22:29  توسط مینا  | 

 

سلامم را پاسخ گفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 19:37  توسط مینا  | 

 

آرامم!

شب های بی تو بخیر نیست

اما تو

راحت بخواب

بار خواب های آشفته همه از آن من

تو بی دغدغه به رویا بیندیش!

آرامم!

طرح بی تو بودن را هرگز رنگ نخواهم زد

بر سر سفره ی خاطراتمان

برگرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 20:54  توسط مینا  | 

 

ثبت با سند برابر نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:12  توسط مینا  | 

 

تو می روی اما لیوان چایت می ماند

می شود دل خوش کرد به خوردن جرعه ای از آن لیوان!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:56  توسط مینا  | 

 

شاید یه لبخند ساده تو یه عکس دو نفره می تونست بهترین هدیه برای امروز باشه...

افسوس بدترین هدیه من به خودم می تونه باشه!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:36  توسط مینا  | 

 

کاش آفتابگردان بودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:23  توسط مینا  | 

 

همین حالا و همین لحظه می خوام بشینم برای دوچرخه ی بچگی هام گریه کنم...

این بغض لعنتی نمی ترکه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:41  توسط مینا  | 

 

پائیز که می شود دلم می گیرد!

وقت رفتن که می شود دلم می گیرد!

...

دلم می خواهد بخوابم وقتی بیدار می شوم و چشم باز میکنم پائیز رفته باشد وقت رفتن نباشد و هزار چیز دیگر!

...

عجیب است

وقت نرفتن هم که می شود دلم می گیرد مثل اعدامی که وقت اعدامش عقب می افتد...

کارهای سخت هر چه بیشتر کش بیاید بدتر است!

این روزها دلم برای همه چیز تنگ می شود

متناقض ترین روزهایم همین روزهاست!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 9:37  توسط مینا  | 

 

دلم دیوانه وار حس پوچ سرخوشی می خواد!!!

از همون حس ها که فقط خودم می دونم چیه!

دلم گرفته.............................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط مینا  | 

اين روزها كه فكر مي كنم شبيه خاطره شده اي ، گريه ام نمي گيرد

تعجب نكن!

خودم هم فقط اولش تعجب كردم ، فقط براي چند ثانيه!

همان روزها كه پيش نمي آمد براي تو مريض شوم بايد مي فهميدم كه يك جاي كار من مي لنگد. كجاي كار هنوز هم نمي دانم!!!

چند سال گذشت؟ از آن عيد خوب؟ از آن عيد بد؟ از روزهايي كه نام تو شبيه طعم زيره بود كه من هيچ وقت به آن لب نمي زنم...

اين روزها مدام فكر مي كنم عيدي كه تو در آن گم شده باشي خوب است يا بد؟ اگر مي خواستم با اسم كوچكت خطاب قرارت دهم دهانم چه طعمي مي گرفت؟!

آدمها وقتي شبيه خاطره مي شوند فقط به درد آه كشيدن و بغض كردن و نم اشكي گوشه چشم نشاندن مي خورند. ديگر نه مي شود با آنها رفت توي خيابانهاي شلوغ، نه مي شود دستشان را گرفت و فشار داد و نه مي شود گوشه اي با آنها خلوت كرد...

سوال مهم اين روزهايم اين شده كه چرا تو كه شبيه خاطره شده اي مرا به گريه نمي اندازي؟ حتي يك بغض كوچك يك  آه از سر حسرت ...

اگر بداني امروز چه كشف بزرگي كردم. بعد از اينهمه پرس و جو كردن ها و توي كتابها گشتن ها بالاخره خيلي اتفاقي وقتي اصلا انتظارش را نداشتم پيداش كردم. فكر كن بعد اينهمه روز و ماه و سالي كه گذشت...

" در خلال سفرهاي دور و دراز به چشمه هاي معدني و قشلاقهاي زمستاني، نيچه به واسطه دوست خود پل ري با دختر روس بيست و يك ساله اي به نام لو سالومه  آشنا شد. نيچه طي پياده روي هاي طولاني با لو سالومه، زرتشت را به عنوان فرزندي كه هرگز نخواهد داشت معرفي كرده بود... در ابتدا هر سه تصميم داشتند كه ضمن رفاقتي افلاطوني به مطالعات فلسفي بپردازند...سرانجام به زودي هر سه آنها دريافتند كه ديگر قادر به ادامه چنين دوستي غير متعارفي نيستند و از يكديگر جدا شدند. به دنبال اين جدايي نيچه به حدي افسرده شد كه نوشت(( من امشب به قدري ترياك مي خورم كه ديوانه بشوم)) اما سرانجام به اين نتيجه رسيد كه لو سالومه ارزش مقام مادري زرتشت كوچك را ندارد. لو سالومه بعد ها يكي از معروفترين زنان زمانه خود شد..."

كشف مهمي بود توي يك صبح بهاري كه من به شدت عصباني بودم و دلم مي خواست به همه حتي خودم بدترين فحش ها را بدهم...

تو را گم كردم. مثل همه روياهايم كه گمِ گم شدند و هرگز پيدا نخواهند شد...

آن روزهاي بچگي هم تمام شده ، نه دلم يك ظرف بزرگ بستني مي خواهد كه تو برايم هرگز نخري و نه بهانه ي گل نرگس هايي كه براي تولدم نمي آوردي! و نه حتي دل و جرئت شكستن بايدها و نبايدها.

اين روزها بزرگ شده ام . شبيه همه ي خانوم هاي عاقل و دور انديش كه هرگز اسم دختري كه به دنيا مي‌ آورند را نبات نمي گذارند!!!

 فقط برايم گريه كن

به اندازه نم اشكي كه براي ابراهيم ريختي!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط مینا  | 

همین قدر که امروز ۱۲ اسفنده کافیه که دلم اندازه یه عالمه بگیره

همین قدر کافیه

همین

...

بازم حرف دارم

بغضمو بتونم قورت بدم میام بقیشو می گم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط مینا  | 

کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

...

هیچ جا اثری ازت نیست. گمت کردم انگار از اول هم نبودی انگار همشو خواب دیدم!

*

کامنت ها را باز می ذارم تا اگه این دور و برا پیدات شد ( که جزء محالاته ) یاد یه چیزایی بی افتی و...

 



 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط مینا  | 

                                      

 

خونه

 

 

                                  خانه ديگر خانه نيست

آدمها ، آدم نيستند

                                               ومن، ...

من، نيستم!

 

كمي از من جامانده كنار سيب زرد 6 سالگي و اولين روز نيمكت هاي كوچك و تخته سياه.

                                                      

                                                     تكان نمي خورم از جايم

اين ، مادر است كه تاب را به پرواز در مي آورد

 

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 

لا به لاي درختها كه قدم مي زني ، يادت  باشد هوس خوردن آلوچه هاي ترش و خوشمزه ي تك درخت وسطِ باغ به سرت نزند!

 

اگر من هنوز من بودم ، خودم را مثله مي كردم و پخش مي شدم ميان مناظره هاي پروين و حظ مي بردم از 8 سالگي و غرق مي كردم خودم را ميان همه ي داستانهاي ژول ورن!

 

همه چيز انگار نابود شده است و خدا آدم بزرگ ها را فراموش...

فراموش كرده است؟؟؟

 

و من مني كه ديگر من نيستم چرا غصه نخوردم از بزرگ شدن و گريه نكردم وقتي لباسهاي كودكي برايم تنگ مي شد!

 

دست هاي مردانه ، قدرت ، گرما ، نيرو ، ماموريت ، شيفت شب ، جاده ، برف ، سرما و تكرار مداوم آية الكرسي براي آمدن پدر!

 

خانه ديگر خانه نيست

و ما همه جا مانده ايم از بودن

                                                                                                            ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:24  توسط مینا  | 

هیچ کس نفهمید

خوابم نمی برد قرص مي خوردم شبها راه مي رفتم و ناله مي كردم كسي نبود اما...

خدا هميشه زير تخت مي ماند

از موبايل متنفرم

از ايميل

از اس ام اس

از اينترنت

آدمها را واقعي مي خواهم

با شكل و شمايل آدميزاديشان

چرا كسي نفهميد؟

اس ام اس پشت اس ام اس

عزيزم مبارك! عزيزم... عزيزم... ... ....

لعنتي هاي بي عقل

من دنياي واقعي مي خواهم

وقتي عطر تو را بشناسم و برق چشمهاي تو را ببينم! مثل تو تا آدم مثل چند تا آدم مثل آدم!

...

سالهاست كه تو را نديده ام

از كجا بدانم چند موي سفيد روي سرت اضافه شده؟

دلم هم  كه زياد برايت تنگ نشده بود

دليلي نبود براي ديدن 

خوابهاي آشفته ام كه ربطي به تو نداشت

يك چيزهايي اما...

 

ماهي هايم كه با هزار اميد و آرزو به دست تو سپرده بودم چه شدند؟

يادم است آخرين بار گفته بودي جايشان در كوير خوب است

بغض كرده بودم اما به روي خودم نياوردم !

بي انصاف بودي هميشه

آخر ماهي در كوير دل به كدام آب خوش كند؟

 

...

 

 

برايم ديگر ننوشتي

فكر كردم شايد رفته اي

مطمئن شدم كه كسي دستت را گرفته و گفته چشمهايم را مي بندم هر كجا كه مي خواهي مرا ببر و تو او را بردي همانجا كه ...

 

...

 

كسي نفهميد وقتي از همه چيز دل بريدم و خانه نشين شدم مجازات روزهاي حماقتم را مي دهم

امروز هم هيچ كس نمي فهمد

عاقل نشدم

ديوانه تر از هميشه مرا خواهي ديد اگر سري به كوي قدس بزني كه من ديگر آنجا هم نيستم!

...

چرا هيچ كس نفهميد دلم به درازاي همه روزهاي گذشته گرفته است؟!

...

درك عمومي رياضي فيزيك را بيشتر مي خوانم و زبان...

 

پ.ن: كمي هذيان مي گويم!
پ.ن۲: بدون بازخواني ثبت مي شود!! 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:57  توسط مینا 

 

 

در دايره مينا خونين جگرم مي ده

تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

 

 

چقدر اين بيت را زيبا نوشته بودم بر روي ابر و باد صورتي كه زيباترين ابر و باد دنيا بود!

هيچ كس امّا نديد!

به جز مادر كه نگاهي كوتاه كرد ، خنديد و فكر كرد حتما اين كاغذ كه مثل آيه اي آسماني برايم مقدس است هديه روز تولد خودم باشد!
سالها بود دنبال هديه اي بودم تا روز ميلاد مسيح به دخترك همزادش پيشكش كنم اما...

 

فراموش كن!

 

يك جا نوشته بودم همه اتفاقات عجيب و غريب زندگي من چهارشنبه‌ها رخ مي‌دهد. امّا اين فقط يك جمله از داستان نيمه كاره‌ام بود كه...

ديگر دست و دلم به نوشتنش نمي رود.

 

امّا واقعاً چهارشنبه بود روزي كه ماهي توي ماهيتابه ناله كرد و من تصميم گرفتم خودكشي كنم چون فكر كرده بودم دوست داشتن گناه است

 

و من مي خواستم مانند مريم پاك و بي گناه بمانم.

 

اگر تو بگويي خدا ما را به خاطر دوست داشتن هايمان مي بخشد،

هزار هزار بار بيشتر دوستت خواهم داشت.

 

هيچ كس نشنيد

خدا هم حواسش به ابر بود و باران تا خيسمان كند

 

حتي مسيح هم به خوابم نيامد!

 

جايي نخوانده بودم كه خدا ما را به خاطر ترك دوست داشت هايمان مجازات خواهد كرد!

 

همه چيز كه در كتابها پيدا نمي شود احمق!

 

حالا كه مُرده ام دلم براي ابر و باد صورتي مي سوزد كه تكه تكه شد.

يادم است وقتي بين مرگ و زندگي دست و پا مي زدم و هنوز اميدي به نجاتم بود، التماس كردم

 

اما كسي خودش را به نشنيدن زد!

 

دل بيچاره ام كه ديگر حتّي بهانه هم نمي‌گيرد، زير يك خروار خاك غرور تو مدفون است!

اميد ندارم حتّي كسي فاتحه اي قرائت كند به احترامِ...

 

باز هم خدا قهر است با من و بندگّي ناپاكم!

 

تمام

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 0:0  توسط مینا 

 

مدتی را در روزه وبلاگی به سر خواهم برد

تا کی را نمی دانم

هرچند که برای هیچ کس فرقی نمی کند!

اما تازه فهمیده ام که در زندگی کارهای مهمتری هم هست!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 20:43  توسط مینا 

yoosh

عباس و ایمان

که کلی با هم رفیق شدیم

عباس ناراحت بود که چون کچله تو عکس زشت می شه اما من کلی براش از آدمهای کچلی که خوش تیپن گفتم و قند تو دلش آب کردم.

ایمان پنج سال هست که دانش آموز کلاس اول دبستان اما قبول نمی شه امسال هم دیگه قرار نیست بره مدرسه. اما به نظر من کلی هم با استعداد اومد. برام صدای سگ و اسب هم در آورد.

من هم یه جورایی شبیه این دوستان جدیدم هستم.

می تونید حدس بزنید دیگه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 6:6  توسط مینا  | 

 

سه با‌ر خواب ديدم

سه با‌ر از خواب پريدم!

 

همه بودند

حتي آن دوستم كه روزهاي آمادگي نساجي را با هم از يك آبنيات چوبي مي خورديم.

يك ليس من

يك ليس او

 

دوست و همكلاسي شش سالگي ام پسر بود

خانم احمديان اگر مي ديد آبنبات چوبي را با هم مي خوريم ، دعوايمان مي كرد

اما هيچ وقت نديد

 

حتي در خواب هم فراموشكارم

اسم ها زود از خاطرم محو مي شوند

 

رمز عبور:sahelerangi

كلمه عبور :********

 

وارد مي شوم

بر خلاف هميشه گم نشده ام

همه هستند

مهناز و سارا و سميرا اسپرسو سفارش داده اند. سميرا شكر مي خواهد

من اما انگار نيستم

نگار شايد زير باران خودش را بازي مي كند.

 

پاريس شبيه چهار راه رسولي شده

فيلم ، سي دي ، ورق ، شو...

خانم ادامس بدم؟

هي بچه ها صحنه...

همه با هم خنديديم (من انگار نبودم)

اما خنديدم

 

مهر 83

6 عصر بيرون دانشكده هنر روي راه پله هاي ورودي

استاد محمود زاده همه ما چند دختر و دو پسر را خانمها خطاب مي كند و ما دخترها چه كيفي مي كنيم!

سارا نقش مريض را بازي مي كند

من نگرانم

دير مي رسم!

 

دوباره گم شدم

تقصير من نيست

تقصير اين آدرس و اين خيابان ها ست كه هر لحظه يك شكلند.

 

از خواب پريدم

فقط همين يكبار از روشني مهتاب بيزارم!

 

هوا دارد سرد مي شود

باران مي بارد

ما خشت مي زنيم

افشين و مرتضي پاهايشان گلي ست. سلمان بيل دستش است

آراز فقط گاهي سر كار نمي آيد

نگار، سمانه، فاطي ها ،حليمه ، مهناز، سميرا ، سارا ، مريم ها ، عسل و همه دخترها خشت مي زنند  ، مي خندند ، آوازمي خوانند. شعله مريض است . كامليا پوستش حساس است

اسماعيل خشت هاي خوبي مي زند

مهدي هم

 

مجيد و سلمان دف مي زنند

حسين سه تار

صداي فلوت مهناز در كوه خواجه مي آيد

سارا ترانه كودكانه مي خواند

 

وسط كوير توي ميني بوس

تكان مي خوريم

مثل ...

من انگار خوابم

بيدار مي شوم تهمينه كله جوش پخته است با تخم مرغ

عاشق مي شوم بي تخم مرغ

 

روح الله بالاي داربست به فرمان ماست

اكبر، هم دوستمان دارد و هم ندارد

هدايت اما ، هيچ وقت از ما خوشش نمي آيد

 

2500 تومان كاسب مي شويم

از حاصل دست رنجمان كه خريدن يك حلقه فيلم 24 تايي است و عكاسي كردن عسل و ژست هاي اوستا معروف كه هرگز كسي نفهميد ما چهار نفر عكاس لحظه هايش شديم!

 

ميني بوس بختياري پنچر مي شود

كوير است و كوير

عكس هاي كويريمان تا هميشه مي‌ماند

تكتم مي خواهد توي عكس ها باشد

 

تشنه ام

آدمها در كويراغلب تشنه اند

ما هميشه دزد نبوديم

اما اينبار از كلمن كارگرهاي افغاني يواشكي آب مي‌خوريم!

 

چرا صبح نمي شود؟!

از اين خوابها و بيداري هاي آشفته بيزارم

 

پاي من شكسته است

دوستان خوبي دارم

همه پله هاي خوابگاه را سارا كنارم است

مامان خيالت راحت دوستان خوبي دارم!

 

زهره رفته است

اتاق چهار تخت دارد

من هستم و سارا

و شلختگيه مفرطِ ما!

 

مرمت تزئينات داريم

عكس هاي مهناز لحظه هاي زيادي را ثبت كرده

كارگاه و استاد نيك بر

 

من خوشحالم!

 

گچبري مهناز ماهي دارد

كاشي سارا مي شكند

مي بينم كه من هم كاشي دارم

استاد كه مي شكندش، خوب مرمتش مي كنم

ترم ديگر حتما مرمت قلب را هم پاس مي كنيم

 

قلب من كمي شكسته است!

 

تاريك خانه عكاسي و استاد محمد خاني مثل روز روشن است

من اما پايم شكسته...

 

كافي شاپ گپ...

در خواب هم چشمهايم را نمي بندم

اينجا هميشه صحنه است

 

استاد گوهري تاق و تويزه درس مي دهد

من انگار دارم خواب دريا مي بينم

 

دكتر مهرپويا تذكر مي دهد

به سارا كه گنجشك ها را نگاه مي كند

به مهناز كه انگار من حواسش را پرت كرده ام

و من

كه اصلا نيستم

 

چه خوابهاي آشفته اي ديدم

مثل خوابهاي كلاس خواندن خطوط و كتيبه

 

سارا، بيا ماكت عالي قاپو بسازيم!

 

بيدارم!

صبح ها خيالم راحت تر است

سه بارهم ،از خواب نمي پرم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:37  توسط مینا  | 

 

هنوز تمام تنم از صداي modem گيج است

معارف 60 درصدي در سرم، مثل كرم در پيچ است

تمام شب اينجا، كتابها دلگيرند

و من كه سوادم براي زبان هبچ است

خدا نخواسته كه خشتها به چاه و كوره روند

به او چه هم اكنون، كه شاه من كيش است

كسي كه حرف مرا مثل او نمي فهمد

ولي چه كنم، اين خداي ما گيج است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 23:47  توسط مینا  | 

 

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:49  توسط مینا  | 

 

tomarrow    فردا اگر ز راه نمی آمد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:2  توسط مینا  | 

اوكاليپتوس

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:24  توسط مینا  | 

اینجا را بخوانید 

آنقدر دردناک بود که همه دردهای ناچیز خود را فراموش کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط مینا  | 

 

آمدم نبودی

نیا نیستم

آمدی نبودم

نمی آیم نباش

نیامدم بودی

بیا نیستم*

 

*افکارم آشفته و پریشان است . دارویی اگر می شناسید سخت نیازمند یاری هستم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:0  توسط مینا  | 

 

کاش فردا کمی دیرتر از راه می رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:23  توسط مینا  | 

 

آن شب كه نخوابيدم

تمام شب را در اين انديشه بودم كه خوابهايت رنگيست يا نه؟

چشمهايم را كه مي بستم فكر مي كردم حالا چند موي سفيد بر سر داري؟

تا صبح خيال بود و ...

 

يك بار نيمه هاي شب بود شايد

تشنه بودم

جرعه اي آب كه خوردم بغضم شكست

تو نمي داني

اما من نمي توانم بي صدا گريه كنم

اشك هايم را قورت دادم

شور بود

مثل مزه ماهي دودي

 

اثر نخوابيدن بود يا گريه نكردن نمي دانم

يادم رفته بود مقبره امير اسماعيل ساماني شيوه رازي بود يا آذري

 

كدام همسايه خروس دارد كه ساعت 3 صبح آواز حزن آلود احمقانه اي مي خواند؟!

 

همه جا كه ساكت شد و خروس ديگر نخواند،

دلم خواست بدانم وقتي مي خوابي چشمهايت چه شكلي مي شود

تصور كردم،

لبخند زدم!

 

مادر به رسم هر شب آمد ببيند خوب خوابيده ام يا نه

دلش گرفت

گفت مادر جان قبول مي شوي غصه نخور

شرم نگذاشت بگويم  در آزمون دلدادگي مردود شده ام!

 

برگهاي كيوي كه تكان مي خورد پشت پنجره اتاق

فكر كردم تو آمده اي و دست تكان مي دهي و مي گويي پس چرا نخوابيدي

يادم نيست  گفتم به تو فكر مي كردم يا قبل از گفتنش خوابم برد!

 

صبح كه بيدار شدم ديدم يك برگ از دفترچه ام را با خودت برده اي

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:23  توسط مینا  | 

 

مرا به حال خود رها کنید

بگذارید دیوانه باشم!

از عشق سرشار شوم

به جنون برسم

و از خویش بگذرم

بند ها را وا کنید

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:25  توسط مینا  | 

 

بر آنکس که دیگری به آن دل بسته دل مبند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:21  توسط مینا  | 

مطالب قدیمی‌تر