دیگر
روبروی هیچ پنجره ای نمی شود ایستاد
و گریست
همه پنجره ها رو به خانه ی مردم باز است
چوب جمع می کنم
زمستان که شد چوب ها را آتش می زنم
کلبه را گرم می کنم
منتظر می مانم
...
از همین حالا
خوب می دانم که نمی آیی!
اما من کار خود را می کنم
من باید
کلبه را گرم کنم
ومنتظر بمانم
حتی اگر بدانم که نمی آیی!
نون بیار کباب ببر بازی می کردیم
نون را تو می آوردی
و تکه های قلب من بود که کباب می کردی و می بردی!
خواب كه نبودم
بيدار بودم
تو آمده بودي با همان لباس هاي عجيب
شبيه خودت بودي
من اما، نبودم
شايد رفته بودم چاي دم كنم يا شايد كلاس داشتم
فقط به ديوارها نگاه مي كردي
عكس شترخانه را به ديوار زده بودم كه خيلي دوست داشتي
خواب كه نبودم
دست هايم عرق كرده بود
سردِ سرد
بيدار بودم اما
تو هنوز بودي
حتما دير آمدم
چطور نديدم كه رفتي؟!
چشم هایت می بیند و
گوش هایت می شنود !
نیز باور نکن چیزی را
که چشم هایت می بیند و
گوش هایت می شنود !
نیز بدان که باور نکردن چیزی گاه
باور کردن چیزی نیز تواند بود .
(برشت)