همین که نیستی خیالم راحت است
تنها تنها زندگی را مزه میکنم
...
گاه فکر می کردم
کاش بودی تا اشک هایم در حرارت نگاهت تبخیر شود
و گونه هایم از هرم صدایت گلگون
...
آه که اندیشه های من چه اندازه کودک است!
...
در تمام لحظه های سرد
تو بودی و سکوت
و من و حس غریبی
که پر از خواهش بود
...
دلم گرفته
بیا تمام زندگی را قدم بزنیم!
کرمهای کوچک وهم هرگز نبودنت
هرگز نداشتنت خوردند
...
همشه دلم به حال آن کلاغ پیری
که آخر قصه ها به خانه اش نمی رسید
می سوخت
آن روزها نمی دانستم
روزی تو خانه می شوی
و من همان کلاغ پیر...
قصه ما به سر رسید
کلاغه به خونش نرسید.