تبليغاتX
سکوت
 

آمدم نبودی

نیا نیستم

آمدی نبودم

نمی آیم نباش

نیامدم بودی

بیا نیستم*

 

*افکارم آشفته و پریشان است . دارویی اگر می شناسید سخت نیازمند یاری هستم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:0  توسط مینا  | 

 

کاش فردا کمی دیرتر از راه می رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:23  توسط مینا  | 

 

آن شب كه نخوابيدم

تمام شب را در اين انديشه بودم كه خوابهايت رنگيست يا نه؟

چشمهايم را كه مي بستم فكر مي كردم حالا چند موي سفيد بر سر داري؟

تا صبح خيال بود و ...

 

يك بار نيمه هاي شب بود شايد

تشنه بودم

جرعه اي آب كه خوردم بغضم شكست

تو نمي داني

اما من نمي توانم بي صدا گريه كنم

اشك هايم را قورت دادم

شور بود

مثل مزه ماهي دودي

 

اثر نخوابيدن بود يا گريه نكردن نمي دانم

يادم رفته بود مقبره امير اسماعيل ساماني شيوه رازي بود يا آذري

 

كدام همسايه خروس دارد كه ساعت 3 صبح آواز حزن آلود احمقانه اي مي خواند؟!

 

همه جا كه ساكت شد و خروس ديگر نخواند،

دلم خواست بدانم وقتي مي خوابي چشمهايت چه شكلي مي شود

تصور كردم،

لبخند زدم!

 

مادر به رسم هر شب آمد ببيند خوب خوابيده ام يا نه

دلش گرفت

گفت مادر جان قبول مي شوي غصه نخور

شرم نگذاشت بگويم  در آزمون دلدادگي مردود شده ام!

 

برگهاي كيوي كه تكان مي خورد پشت پنجره اتاق

فكر كردم تو آمده اي و دست تكان مي دهي و مي گويي پس چرا نخوابيدي

يادم نيست  گفتم به تو فكر مي كردم يا قبل از گفتنش خوابم برد!

 

صبح كه بيدار شدم ديدم يك برگ از دفترچه ام را با خودت برده اي

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:23  توسط مینا  | 

 

مرا به حال خود رها کنید

بگذارید دیوانه باشم!

از عشق سرشار شوم

به جنون برسم

و از خویش بگذرم

بند ها را وا کنید

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:25  توسط مینا  | 

 

بر آنکس که دیگری به آن دل بسته دل مبند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:21  توسط مینا  |