آمدم نبودی
نیا نیستم
آمدی نبودم
نمی آیم نباش
نیامدم بودی
بیا نیستم*
*افکارم آشفته و پریشان است . دارویی اگر می شناسید سخت نیازمند یاری هستم.
کاش فردا کمی دیرتر از راه می رسید
آن شب كه نخوابيدم
تمام شب را در اين انديشه بودم كه خوابهايت رنگيست يا نه؟
چشمهايم را كه مي بستم فكر مي كردم حالا چند موي سفيد بر سر داري؟
تا صبح خيال بود و ...
يك بار نيمه هاي شب بود شايد
تشنه بودم
جرعه اي آب كه خوردم بغضم شكست
تو نمي داني
اما من نمي توانم بي صدا گريه كنم
اشك هايم را قورت دادم
شور بود
مثل مزه ماهي دودي
اثر نخوابيدن بود يا گريه نكردن نمي دانم
يادم رفته بود مقبره امير اسماعيل ساماني شيوه رازي بود يا آذري
كدام همسايه خروس دارد كه ساعت 3 صبح آواز حزن آلود احمقانه اي مي خواند؟!
همه جا كه ساكت شد و خروس ديگر نخواند،
دلم خواست بدانم وقتي مي خوابي چشمهايت چه شكلي مي شود
تصور كردم،
لبخند زدم!
مادر به رسم هر شب آمد ببيند خوب خوابيده ام يا نه
دلش گرفت
گفت مادر جان قبول مي شوي غصه نخور
شرم نگذاشت بگويم در آزمون دلدادگي مردود شده ام!
برگهاي كيوي كه تكان مي خورد پشت پنجره اتاق
فكر كردم تو آمده اي و دست تكان مي دهي و مي گويي پس چرا نخوابيدي
يادم نيست گفتم به تو فكر مي كردم يا قبل از گفتنش خوابم برد!
صبح كه بيدار شدم ديدم يك برگ از دفترچه ام را با خودت برده اي
مرا به حال خود رها کنید
بگذارید دیوانه باشم!
از عشق سرشار شوم
به جنون برسم
و از خویش بگذرم
بند ها را وا کنید
...
بر آنکس که دیگری به آن دل بسته دل مبند...