سه بار خواب ديدم
سه بار از خواب پريدم!
همه بودند
حتي آن دوستم كه روزهاي آمادگي نساجي را با هم از يك آبنيات چوبي مي خورديم.
يك ليس من
يك ليس او
دوست و همكلاسي شش سالگي ام پسر بود
خانم احمديان اگر مي ديد آبنبات چوبي را با هم مي خوريم ، دعوايمان مي كرد
اما هيچ وقت نديد
حتي در خواب هم فراموشكارم
اسم ها زود از خاطرم محو مي شوند
رمز عبور:sahelerangi
كلمه عبور :********
وارد مي شوم
بر خلاف هميشه گم نشده ام
همه هستند
مهناز و سارا و سميرا اسپرسو سفارش داده اند. سميرا شكر مي خواهد
من اما انگار نيستم
نگار شايد زير باران خودش را بازي مي كند.
پاريس شبيه چهار راه رسولي شده
فيلم ، سي دي ، ورق ، شو...
خانم ادامس بدم؟
هي بچه ها صحنه...
همه با هم خنديديم (من انگار نبودم)
اما خنديدم
مهر 83
6 عصر بيرون دانشكده هنر روي راه پله هاي ورودي
استاد محمود زاده همه ما چند دختر و دو پسر را خانمها خطاب مي كند و ما دخترها چه كيفي مي كنيم!
سارا نقش مريض را بازي مي كند
من نگرانم
دير مي رسم!
دوباره گم شدم
تقصير من نيست
تقصير اين آدرس و اين خيابان ها ست كه هر لحظه يك شكلند.
از خواب پريدم
فقط همين يكبار از روشني مهتاب بيزارم!
هوا دارد سرد مي شود
باران مي بارد
ما خشت مي زنيم
افشين و مرتضي پاهايشان گلي ست. سلمان بيل دستش است
آراز فقط گاهي سر كار نمي آيد
نگار، سمانه، فاطي ها ،حليمه ، مهناز، سميرا ، سارا ، مريم ها ، عسل و همه دخترها خشت مي زنند ، مي خندند ، آوازمي خوانند. شعله مريض است . كامليا پوستش حساس است
اسماعيل خشت هاي خوبي مي زند
مهدي هم
مجيد و سلمان دف مي زنند
حسين سه تار
صداي فلوت مهناز در كوه خواجه مي آيد
سارا ترانه كودكانه مي خواند
وسط كوير توي ميني بوس
تكان مي خوريم
مثل ...
من انگار خوابم
بيدار مي شوم تهمينه كله جوش پخته است با تخم مرغ
عاشق مي شوم بي تخم مرغ
روح الله بالاي داربست به فرمان ماست
اكبر، هم دوستمان دارد و هم ندارد
هدايت اما ، هيچ وقت از ما خوشش نمي آيد
2500 تومان كاسب مي شويم
از حاصل دست رنجمان كه خريدن يك حلقه فيلم 24 تايي است و عكاسي كردن عسل و ژست هاي اوستا معروف كه هرگز كسي نفهميد ما چهار نفر عكاس لحظه هايش شديم!
ميني بوس بختياري پنچر مي شود
كوير است و كوير
عكس هاي كويريمان تا هميشه ميماند
تكتم مي خواهد توي عكس ها باشد
تشنه ام
آدمها در كويراغلب تشنه اند
ما هميشه دزد نبوديم
اما اينبار از كلمن كارگرهاي افغاني يواشكي آب ميخوريم!
چرا صبح نمي شود؟!
از اين خوابها و بيداري هاي آشفته بيزارم
پاي من شكسته است
دوستان خوبي دارم
همه پله هاي خوابگاه را سارا كنارم است
مامان خيالت راحت دوستان خوبي دارم!
زهره رفته است
اتاق چهار تخت دارد
من هستم و سارا
و شلختگيه مفرطِ ما!
مرمت تزئينات داريم
عكس هاي مهناز لحظه هاي زيادي را ثبت كرده
كارگاه و استاد نيك بر
من خوشحالم!
گچبري مهناز ماهي دارد
كاشي سارا مي شكند
مي بينم كه من هم كاشي دارم
استاد كه مي شكندش، خوب مرمتش مي كنم
ترم ديگر حتما مرمت قلب را هم پاس مي كنيم
قلب من كمي شكسته است!
تاريك خانه عكاسي و استاد محمد خاني مثل روز روشن است
من اما پايم شكسته...
كافي شاپ گپ...
در خواب هم چشمهايم را نمي بندم
اينجا هميشه صحنه است
استاد گوهري تاق و تويزه درس مي دهد
من انگار دارم خواب دريا مي بينم
دكتر مهرپويا تذكر مي دهد
به سارا كه گنجشك ها را نگاه مي كند
به مهناز كه انگار من حواسش را پرت كرده ام
و من
كه اصلا نيستم
چه خوابهاي آشفته اي ديدم
مثل خوابهاي كلاس خواندن خطوط و كتيبه
سارا، بيا ماكت عالي قاپو بسازيم!
بيدارم!
صبح ها خيالم راحت تر است
سه بارهم ،از خواب نمي پرم!
هنوز تمام تنم از صداي modem گيج است
معارف 60 درصدي در سرم، مثل كرم در پيچ است
تمام شب اينجا، كتابها دلگيرند
و من كه سوادم براي زبان هبچ است
خدا نخواسته كه خشتها به چاه و كوره روند
به او چه هم اكنون، كه شاه من كيش است
كسي كه حرف مرا مثل او نمي فهمد
ولي چه كنم، اين خداي ما گيج است
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
فردا اگر ز راه نمی آمد...

آنقدر دردناک بود که همه دردهای ناچیز خود را فراموش کردم!