در دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
چقدر اين بيت را زيبا نوشته بودم بر روي ابر و باد صورتي كه زيباترين ابر و باد دنيا بود!
هيچ كس امّا نديد!
به جز مادر كه نگاهي كوتاه كرد ، خنديد و فكر كرد حتما اين كاغذ كه مثل آيه اي آسماني برايم مقدس است هديه روز تولد خودم باشد!
سالها بود دنبال هديه اي بودم تا روز ميلاد مسيح به دخترك همزادش پيشكش كنم اما...
فراموش كن!
يك جا نوشته بودم همه اتفاقات عجيب و غريب زندگي من چهارشنبهها رخ ميدهد. امّا اين فقط يك جمله از داستان نيمه كارهام بود كه...
ديگر دست و دلم به نوشتنش نمي رود.
امّا واقعاً چهارشنبه بود روزي كه ماهي توي ماهيتابه ناله كرد و من تصميم گرفتم خودكشي كنم چون فكر كرده بودم دوست داشتن گناه است
و من مي خواستم مانند مريم پاك و بي گناه بمانم.
اگر تو بگويي خدا ما را به خاطر دوست داشتن هايمان مي بخشد،
هزار هزار بار بيشتر دوستت خواهم داشت.
هيچ كس نشنيد
خدا هم حواسش به ابر بود و باران تا خيسمان كند
حتي مسيح هم به خوابم نيامد!
جايي نخوانده بودم كه خدا ما را به خاطر ترك دوست داشت هايمان مجازات خواهد كرد!
همه چيز كه در كتابها پيدا نمي شود احمق!
حالا كه مُرده ام دلم براي ابر و باد صورتي مي سوزد كه تكه تكه شد.
يادم است وقتي بين مرگ و زندگي دست و پا مي زدم و هنوز اميدي به نجاتم بود، التماس كردم
اما كسي خودش را به نشنيدن زد!
دل بيچاره ام كه ديگر حتّي بهانه هم نميگيرد، زير يك خروار خاك غرور تو مدفون است!
اميد ندارم حتّي كسي فاتحه اي قرائت كند به احترامِ...
باز هم خدا قهر است با من و بندگّي ناپاكم!
تمام