اين روزها كه فكر مي كنم شبيه خاطره شده اي ، گريه ام نمي گيرد
تعجب نكن!
خودم هم فقط اولش تعجب كردم ، فقط براي چند ثانيه!
همان روزها كه پيش نمي آمد براي تو مريض شوم بايد مي فهميدم كه يك جاي كار من مي لنگد. كجاي كار هنوز هم نمي دانم!!!
چند سال گذشت؟ از آن عيد خوب؟ از آن عيد بد؟ از روزهايي كه نام تو شبيه طعم زيره بود كه من هيچ وقت به آن لب نمي زنم...
اين روزها مدام فكر مي كنم عيدي كه تو در آن گم شده باشي خوب است يا بد؟ اگر مي خواستم با اسم كوچكت خطاب قرارت دهم دهانم چه طعمي مي گرفت؟!
آدمها وقتي شبيه خاطره مي شوند فقط به درد آه كشيدن و بغض كردن و نم اشكي گوشه چشم نشاندن مي خورند. ديگر نه مي شود با آنها رفت توي خيابانهاي شلوغ، نه مي شود دستشان را گرفت و فشار داد و نه مي شود گوشه اي با آنها خلوت كرد...
سوال مهم اين روزهايم اين شده كه چرا تو كه شبيه خاطره شده اي مرا به گريه نمي اندازي؟ حتي يك بغض كوچك يك آه از سر حسرت ...
اگر بداني امروز چه كشف بزرگي كردم. بعد از اينهمه پرس و جو كردن ها و توي كتابها گشتن ها بالاخره خيلي اتفاقي وقتي اصلا انتظارش را نداشتم پيداش كردم. فكر كن بعد اينهمه روز و ماه و سالي كه گذشت...
" در خلال سفرهاي دور و دراز به چشمه هاي معدني و قشلاقهاي زمستاني، نيچه به واسطه دوست خود پل ري با دختر روس بيست و يك ساله اي به نام لو سالومه آشنا شد. نيچه طي پياده روي هاي طولاني با لو سالومه، زرتشت را به عنوان فرزندي كه هرگز نخواهد داشت معرفي كرده بود... در ابتدا هر سه تصميم داشتند كه ضمن رفاقتي افلاطوني به مطالعات فلسفي بپردازند...سرانجام به زودي هر سه آنها دريافتند كه ديگر قادر به ادامه چنين دوستي غير متعارفي نيستند و از يكديگر جدا شدند. به دنبال اين جدايي نيچه به حدي افسرده شد كه نوشت(( من امشب به قدري ترياك مي خورم كه ديوانه بشوم)) اما سرانجام به اين نتيجه رسيد كه لو سالومه ارزش مقام مادري زرتشت كوچك را ندارد. لو سالومه بعد ها يكي از معروفترين زنان زمانه خود شد..."
كشف مهمي بود توي يك صبح بهاري كه من به شدت عصباني بودم و دلم مي خواست به همه حتي خودم بدترين فحش ها را بدهم...
تو را گم كردم. مثل همه روياهايم كه گمِ گم شدند و هرگز پيدا نخواهند شد...
آن روزهاي بچگي هم تمام شده ، نه دلم يك ظرف بزرگ بستني مي خواهد كه تو برايم هرگز نخري و نه بهانه ي گل نرگس هايي كه براي تولدم نمي آوردي! و نه حتي دل و جرئت شكستن بايدها و نبايدها.
اين روزها بزرگ شده ام . شبيه همه ي خانوم هاي عاقل و دور انديش كه هرگز اسم دختري كه به دنيا مي آورند را نبات نمي گذارند!!!
فقط برايم گريه كن
به اندازه نم اشكي كه براي ابراهيم ريختي!