همین حالا و همین لحظه می خوام بشینم برای دوچرخه ی بچگی هام گریه کنم...
این بغض لعنتی نمی ترکه...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:41  توسط مینا
|
کسی به من گفته بود روزی که اسطوره هایم بمیرند من متولد خواهم شد انگار موعد به دنیا آمدنم نزدیک است اما هنوز گاهی دلم برای دستهای هرزه ی افسونگرت تنگ می شود که مرا تا مرز جنون می برد و هنوز اسطوره های پوشالی ام را ... ... تو انگار مرا نمی شناسی و هرگز به خانه ام نخواهی رسید بگذار به دنیا بیایم همه آنچه خواهم داشت پیشاپیش برای تو و افکار مسموم و اغواگرت! ... موهای سفیدت را تا همیشه دوست خواهم داشت و قول می دهم گناهکار بمانم این روزها دلم هیچ چیز نمی خواهد